تبليغاتX
***بکارت موهوم***
???! بکارت زدایی از ذهن مسموم !؟؟؟
بخش نظرات این پست بعدا فقط جهت حفظ ارتباط  فعال میگردد . 

نگارش شده توسط سپنتا |
حتی در دنیای دونفره اول الزمان هم اگر حوا بی پرده زاده میشد یا بی دخالت آدم بی پرده میشد ، آیا آدم آنقدر انسان بود که به حوا اتهام هرزگی نزند ؟! 

اکنون در این دنیای شلوغ حواهای بی پرده که هرزه نیستند فراوانند ولی آیا آدمهایی هنوز هستند که علاوه بر آدم بودن انسانی و منطقی هم قضاوت کنند و به یکباره همه حواها را قربانی و اسیر هوای نفس قلمداد نکنند ؟ آیا تعداد امثال این انسان های منصف از تعداد آدم های اول الزمان هم کمتر است ؟!

همانطور که فاحشه هایی هم هستند که هرزگی جزء ذاتشان نیست بلکه اقتضای کارشان است ،

بی پرده هایی هم هستند که فاحشگی مرامشان نیست و  نجابت جزئی از ذاتشان است . 

درک و قبولش در این جامعه تابو زده وقت میبرد ولی بهرحال حقیقت در بند ظاهربینی تا ابد نمیماند . چه خوبست که ما زودتر به پیشوازش رویم و در آزادیش نقشی داشته باشیم تا شرمنده خود و نسل آینده نباشیم . 

----------------------------------

پ . ن : پرده آخر از این وبلاگ .(به منظور جلوگیری از شعارزدگی و همچنین محدود بودن ذوق بنده)

پ . ن : حرف و تایید مقدمه خوبیست ولی فقط عمل و روشنگری حساب است و بس . شما چه قدمی در جهت از بین بردن این پرده های ذهنی برداشته اید که دیگران هم از آن تاثیر گرفته باشند؟ (تلاش یک نفر هم در از بین بردن تابو ها مهم و موثر است . مطمئن باشید )

نگارش شده توسط سپنتا |
آنقدر اعتماد بین آن دو و خانواده هایشان بود که دختر را به خانه اش دعوت کند . این روند خیلی وقتست که در جریانست :

دختر وارد اتاق شد ، گل را به پسر داد ، و روی مبل نشست . بعدش هم کوله اش را گذاشت کنار خودش .

پسر گل را برداشت و به داخل اتاقش رفت و مثل همیشه گذاشت توی گلدون روی میزش . همون گلدونی که خیلی وقته که زیرش یه "کاندوم تاریخ مصرف گذشته" قرار داره !

پسر هم موقع بدرقه گلی به دختر داد ، که دختر هم بعدا آن را به داخل کوله اش انداخت . همون کوله ای که خیلی وقته که "مینی ژوب تازه غیرقابل استفاده"ای داخلشه که به خاطر اتوی زیاد دیگه رنگ و روش داره میره !

این رابطه حداقل به اندازه تاریخ مصرف کاندوم و مدت رنگ پریدگی مینی ژوب ; میتواند گواهی باشد بر وجود بکارت ذهنی درآن دو و اطرافیان و جامعه شان . 


بالاخره اونقدر به هم گل دادند تا دیگه خسته شدند و تصمیم گرفتند ازدواج کنند چون نسبت به هم حریص شده بودند نه عاشق ! 

الان مدتهاست که در زندگی زناشوئی کاندومها غیرقابل استفاده نمیمانند و مینی ژوبها هم اصلا وقتی برای اتو پیدا نمیکنند ; ولی هنوز هم خاطره وفات آن کاندوم و مینی ژوب همچون خلائی پنهان روح آن دو را دور از چشم یکدیگر میسوزاند . 



تا چه زمانی این اعتمادها باید زیر سلطه تابوها به لجن کشیده شود و در آن تردید شود ؟!

به جای این تابوپرستی ها ، درست اعتماد کردن را یاد بگیریم نه اینکه فقط ادایش را دربیاوریم . همین و تمام .

نگارش شده توسط سپنتا |

بخشش را از فاحشه ای آموخت که غیر از جلسه اول، خودش را بی چشمداشت به پدرش متعهد کرده بود و میبخشید .

تعهد را از مادرش آموخت که علاوه بر سال اول زندگی زناشویی، بخاطر مصلحت خانواده، شوهرش را می بخشید  و بدان پایبند بود .  

اکنون سالهاست که  نه از آن پدر و مادر خبری هست و نه از آن فاحشه ،

ولی سالهاست که با بخشش فاحشانه و تعهد مادرانه زندگیش را ظاهرا حفظ کرده و به جلو میبرد .  

شاید اگر 

به جای علاقه به بخشش فاحشه، جرات و ابراز ِ تنفر از تعهد فاحشه را می آموخت  

و

به  جای علاقه به تعهد مادر، جرات و ابراز ِ تنفر از بخشش مادر را می آموخت  ،

اینگونه 

وارث و انتقال دهنده ترسی موهوم نبود  .

جسم بی پناه  در مدتی کوتاه در تنهاییش درد میکشد ولی روح بی پناه در دراز مدت خودش و اطرافیانش را زجرکش میکند .

 

ای کاش پدر اینقدر راحت خیانت نمیکرد و فاحشه اینقدر ارزان حساب نمیکرد و مادر هم اینقدر تحمل نمیکرد        تا 

امروز او هم مجبور شود اینقدر نسبت به نفرت ، عشقی پنهان ، پیدا کند .  

 

انسان گاهی با خود چه معامله ها که نمیکند ! بردی کوتاه مدت و ظاهری در برابر باختی درازمدت و پایدار !

نگارش شده توسط سپنتا |

در ابتدای خلقت  ، شیطان هیچوقت زیر بار حرفهای خدا نمیرفت ، و دائم با خدا چونه میزد . همش دنبال این بود که در خلقت عالم و انسانها دخالت کنه . پیشنهاداتش یکی پس از دیگری رد میشد . تا اینکه : 

خدا : " آخه من  نمیفهمم، چه فرقی میکنه ; چه باشه و چه نباشه . مگه این پرده نازک از فولاده که تو دنبال مهرو موم کردنش هستی ... خب به محض اینکه اراده کنن میزنن پارش میکنن و میشه  همونی که ما میخواهیم اونجوری بیافرینیمش . "

ولی شیطان اصرار داشت که خدا زنها را با همان پرده نازک بی ارزش بیافریند . 

خدا هم که به اندازه کافی نه آورده بود وازاصرارهای شیطان به ستوه اومده بود گفت : باشه .

 و خداوند اراده کرد تا پرده را به بدن بی نقص زنان بیفزایند تا ناخواسته مهری شود بر اینکه هیچ چیز در این دنیای فانی ، بی نقص و کامل نیست و نخواهد بود . 

شیطان که بالاخره بعد از مدتها امتیازی شیرین گرفته بود ، آرام شد و به افکار شیطانیش فرو رفت .

خدا که آگاه بر همه چیز بود با خودش گفت :

" ای شیطان امتیازی در انسان قرار داده ام که افکار شیطانیت را در مورد این پرده باطل میکند . "

و شیطان هم با خودش گفت

"ای خدا چنان نیروی بینش و تعقلشان را گمراه کنم که با همان منطق و اراده کامل خودشان-که تو بدان امیدواری- ، به این پرده نازک بی ارزش ، تقدسی موهوم ببخشند 

و 

چنان ستایشش کنند که پرده دران در لشگر دشمن تو فرض شوند و بکارت پروران دوست تو قلمداد گردند. غافل از اینکه فرماندهء لشگر ِ تابوپروران ِ بکارت پرست   شیطانست .  و جان برکفان این لشگر ناخواسته برای چیزی زندگی میکنند و سختیها را به جان میخرند که فقط پلیدی و جهل شیطانی مسببش  هست و بس ."

و خداوند که برهمه چیز آگاه بود با خودش گفت : ای شیطان ، مگر میشود ؟! محال است .

 -----

و حال این محال چقدر ممکن شده در مورد شما و اطرافیانتان؟

نگارش شده توسط سپنتا |
وبلاگ پشتیبان :

http://anti-virgin.blogspot.com


نگارش شده توسط سپنتا |

آنقدر منتظر این لحظه بود که علیرغم وساطتِ قرص ضدِ باروری حاضر نبود از خیر این اسپرم بگذرد .

اسپرم بازیگوش ِ از همه جا بیخبر که دیگر خود را در بند این تخمکِ جدی و سمج میدید ، بالاخره تقدیرش را پذیرفت و در آن حال با حسرت به دوستانش مینگریست که بیدغدغه مشغول بازی بودند . البته از دست قرص هم عصبانی بود .

درحالیکه تخمک ، عشق مادرانه و تعهد دلسوزانه را بارور میشد ; اسپرم ناراضی ، تعهد اجباری و عشق غریزی را بارور شد . 

اکنون سالهاست که نطفهء بزرگ شده ، در یک دوگانگی  شناختی از خود و اطرافیانش به سر میبرد .

ای کاش تخمک در زمانیکه اسپرم آنقدر بازیگوش بود ، جدی نبود . 

و ای کاش اسپرم در زمانیکه تخمک آنقدر جدی بود ، بازیگوش نبود .   

---------------------

پی نوشت : تقدیم به وبلاگ " خیانت و دروغ " . بخاطر پست جدیدش(تمام شد،بالاخره تمام شد) که بسیار غم انگیز بود .

نگارش شده توسط سپنتا |
دختری را میشناختم که پرده بکارتش روی دستهایش بود . به محض اینکه آن را لمس میکردی خود را کاملا تسلیم شما میکرد . 

راستی پرده بکارت معشوقه های دیار شما در کجایشان است ؟

در روی لبهایشان؟ در روی گردنشان؟ در روی نافشان؟ ...  یا همانجاییست که باید باشد .

 یعنی شما میگویید که بکارت ذهنیشان منطبق بر بکارت جنسیشان است ؟  

یا شاید بکارت ذهنیشان بسیار دورتر از بکارت جنسیشان است و سالها وقت میبرد تا به آن برسید ; البته اگر اصلا قابل رسیدن باشد . 

اما شاید حالا خسته اید و میخواهید استراحت کنید; به تازگی بکارت جنسی را فتح کرده اید و اصلا  تمایل و دلیلی برای به چالش طلبیدن بکارت ذهنی ندارید . 

این خستگی های شیرین شبانه ، تا کی میخواهد ما را به خود مشغول کند ؟ 

بکارت ذهنی را دریاب و آزادش کن  . این تلاش ارزشمندتر و شیرین تر است .  اینطور نیست ؟ 

--------------------------------------

پی نوشت : تقدیم به وبلاگ  " مطب دکتر کالیگاری " به خاطر همدلی همیشگی اش . 

نگارش شده توسط سپنتا |
در سرزمین من آزارگران جنسی فقط در کوچه های تنگ و تاریک یا ماشینهای مجهول المالک حضور ندارند.

آزارگران ترسوتر و درونگراتر و البته خطرناکتر آنقدر منتظر می مانند تا وقتیکه شرایطشان مهیا شد، مجوز شرعی بگیرند برای تجاوز .

ازدواج برای بعضی ها با رشوه ای شروع میشه که یک شارع مقدس نما دلالش است و بس .

نگارش شده توسط سپنتا |

سرزمین بکارت ِ باکره های دیار ما  ، همان جزیره گمشده ایست که تشنه کشف شدنست . 

ولی افسوس ; کسانی که این سرزمین را کشف میکنند ، خود گمشدگانی میشوند در این سرزمین .

و غم انگیزتر اینکه وقتی در نتیجه کشفشان کودکانی را به دنیا می آورند، این کودکان نیز که فردا بزرگتر میشوند، خود گواهی میشوند بر موروثی بودن ناخودآگاه حفظ قداست جعلی بکارت !

کودکانی که خود نیازمند و پرورش دهندهء کشف شدن ِ دوباره و دوباره اند . 

بیماری بکارت پروری که در این خاکست ، تابویی است مسموم و واگیردار . 

مراقب خودمان باشیم تا حداقل این ارثیه شوم را به نسل بعد هدیه نکنیم .


نگارش شده توسط سپنتا |
آنقدر اعتمادبنفس و استقلال عمل دارد که حتی میتواند با بدن عریان، تو را فقط به یک بوسه مهمان کند ...

دلم لک زده برای ربودن بکارت چنین بوسه ای ...

نگارش شده توسط سپنتا |
در شهر ما تنها معیار موافقت دختر برای ازدواج ، باکره بودن خواستگارش است . و تنها معیار تشخیص این موضوع نیز ، نبودن نام خواستگار در کتاب خاطرات تنها فاحشه شهرمان است و بس .

به همین خاطر سالهاست که هیچ مطربی آدرس شهر ما را نمیداند و هیچ مغازه ای اینجا اسباب بازی نمیفروشد . 

اگر در شهر شما  مغازه اسباب بازی فروشی هست، دلیل نمیشود که مردانتان همه باکره بوده اند ; حتما فاحشه های شهرتان سالهاست که خاطراتشان را نمینویسند .

نمیدانم  ;  شما شانس آورده اید یا ما ؟! شما واقعا خوشبختید یا ما ؟!

-----------------------------------------

پی نوشت : تقدیم به وبلاگ  " مونالیزا میخندد "  .

نگارش شده توسط سپنتا |
من ایمان آورده ام به :

                           فاحشگی ذهن باکرگان 

                                                                  و

                                                                         باکرگی قلب فاحشگان .


                       ذهن باکرگان ; بازیگر وسوسه های ارضا نشده 

                                                                 و 

                                                                        قلب فاحشگان ; اسیر عشقهای ابراز نشده .

نگارش شده توسط سپنتا |
ای کاش روزی برسد که ; 

                        باکره ها ، آزادیشان را   و

                              فاحشه ها ، آبرویشان را 

                                                                   از پرده نازک بکارت (پرده جهالت) 

                                                                            گدایی نکنند .                                    

نگارش شده توسط سپنتا |
فاحشه ها راستگو نمیشوند ،

فاحشه ها متعهد نمیشوند ،

فاحشه ها عاشق هم نمیشوند ،  :

چون در واقعی ترین قسمت زندگیشان حقیقتی را یافته اند که باعث شده آنها نسبت به مفاهیمی چون صداقت، تعهد و عشق دلسرد شوند ،

چون فاحشه ها در ذات مشتریانشان- که میتواند هر کدام از ما باشد - نه صداقت دیده اند، نه تعهد و نه عشق .

در آن هنگام که با ما در واقعی ترین قسمت زندگیمان روبرو میشوند، آینه ای تمام نما میشوند از واقعی ترین قسمت ما . 

در بستر فاحشه ها، خودم را بازمیشناسم و بیشتر میشناسم .

در بستر فاحشه ها، از خودم بیشتر  میترسم .

-------------------------

پی نوشت : تقدیم به وبلاگ" آنتی آواژه "- پست "شاید تمامی فاحشگان شهر را من زاییده باشم" .

نگارش شده توسط سپنتا |
بالاخره هورمون ها کار خودشون رو کردن .

امیدوارم فرزندانمان دلیل بهتری برای  زادُ ولد  پیدا کنن .

نگارش شده توسط سپنتا |

آیا باید "فروغ" بود تا بر تو به خطا قضاوت نکنند در آن زمان که سخن میگویی از آزادی بکارت فراموش شده دخترکان و پستانهای سفت شده شان که بخاطر جهل و انحراف عده ای دین پرست خرافه  پرست محکوم به انزوا شده اند ...

آیا باید"فروید" بود تا در آن زمان که از غریزه جنسی حرف میزنی، بجای اینکه آلت تناسلی به جنبش دربیاید ، اندکی ذهن تابو زده دچار تکانه هایی-هرچند مقطعی- شود .

ولی حالا چون نه "فروغیم" و نه "فروید" ، پس آیا باید تا ابد از ترس کج اندیشی دیگران سکوت کنیم...

شاید اکنون زمان آنست که حداقل "سوالی" باشیم "انسانی" و "منطقی" از تابوپروران خودسر...

چرا به چالش نکشیم تابوها را... تابوهایی چون : بکارتهای بیش از حد باکره مانده و دینهای بیش از حد تقدیس شده ...   

نگارش شده توسط سپنتا |
وقتی که باکره نبودن پسران افتخاریست که به واسطه فاحشه بودن بعضی دختران بدست می آید پس چقدر ارزان میشود این جنس را در کف خیابان معامله کرد-کافیست ببینید فاحشه های شهر شما بکارتتان را چند حساب میکنند، اینجا که بکارت را مفت معامله میکنند- ...

ولی غافلیم که حلقه آزادی واقعی بکارت ما با خوابیدن در کنار همان دختر همسایه ایست که کمترین توجهی به ما نمیکند یا همان دختر همکلاسیست که حتی ما را به حساب هم نمی آورد... اینها را نمیتوان با پول خرید... بهای بکارت اینها بیش و متفاوت از تلاشیست که ما در مورد فاحشه های نیکوصفت از خود مایه میگذاریم...

بکارت زدایی واقعی گرانتر از آنیست که ما با فاحشه ها معامله میکنیم،خیلی گرانتر...

باید دختر همسایه یا همان همکلاسی بدعنقمان را دریابیم-البته اگر هنوزحس تمایزی در ما باقی مانده-، وگرنه مترسکی توخالی بودن را برگزیده ایم و بس ...

و چقدر فراوانند این مترسکها  دوروبر  ما ...


نگارش شده توسط سپنتا |
مدتی بدلیل سفر کاری به شهرهای جنوبی ،قادر به نوشتن پستهای جدید برای وبلاگ خود و البته مطالعه پستهای جدید وبلاگ شما نبودم ...

در روزهای آتی جبران میکنم ...


نگارش شده توسط سپنتا |

یک روز دخترک گوشی را برداشت ... (بعضی ها اعتقاد دارند که در همین لحظه دخترک بکارتش را از دست داد)

یک روز دخترک با او به سینما رفت ... (بعضی دیگر اعتقاد دارند که در همین لحظه دخترک بکارتش را از دست داد)

یک روز دخترک او را هنگام خداحافظی بوسید ...( بعضی دیگر اعتقاد دارند که در همین لحظه دخترک بکارتش را از دست داد)

یک روز دخترک در گوشه ای از پارک  به او اجازه داد تا لمسش کند ...( بعضی دیگر اعتقاد دارند که در همین لحظه دخترک بکارتش را از دست داد)

یک روز دخترک در گوشه اتاقش به او اجازه داد تا او را زن کند...( بعضی دیگر اعتقاد دارند که در همین لحظه دخترک بکارتش را از دست داد)

یک روز زن-دخترک سابق- به دخترش گفت که حق ندارد جواب تلفن را بدهد ...( امّا بعضی دیگر اعتقاد دارند که دخترک هنوز بکارتش را از دست نداده ... بکارت موهوم ذهنی ...)

بنابراین روزهاست که دخترش-نسل تابوزده- تصمیم گرفته بدون آنکه گوشی را بردارد یا به سینما برود یا بوسیده شود یا لمس شود در گوشه اتاقش خودش را تقدیم خودش کند تا در سر فرصت بدون آنکه گوشی را بردارد یا به سینما برود یا بوسیده شود یا لمس شود خود را بیفکر و بی احساس تسلیم شخصی کند که شاید نامش شوهر باشد ...
نگارش شده توسط سپنتا |
درباره وبلاگ

این وبلاگ ضمن تقدیر از کسانیکه با هر گونه بکارتی- چه جنسی و چه ذهنی - مخالفند، از خوانندگان انتظار دارد که نوشته ها را با غیرت پوشالی-نماد عقب ماندگی و مازوخیسمی- مطالعه نکنند زیرا باعث سکته قلبی-چه مادی و چه روحی- میشود .
----------------------------------------
(ضمنا قالب وبلاگ را مدتی با نام کسی زینت بخشیده ام که خود تابویی بوده که تابوهای بسیار را یدک میکشد ... با دیدن نامش به خود یادآوری میکنم که ایدئولوژیش چه خیانتی در حق نسل من و کشور من بوده و هست ...)
*دین وارداتی ممنوع .
*پیامبر وارداتی ممنوع .
------------------------------------------
(و همچنین کلیه لینکها بدون درخواست صاحبان وبلاگ و طبق علاقه شخصی لینک شده اند .)
-----------------------------------------
(تمام مطالب وبلاگ مشمول زمان نمیشود و حالاحالاها جای بحث دارد...)
-----------------------------------------
(فقط مطالب وبلاگ را نخوانید و قسمت "نظرات" را هم حتما بخوانید تا ببینید که هم نسلهای شما درباره این موضوع چگونه حرف میزنند و چگونه می اندیشند .)
----------------------------------------
به منظور جلوگیری از شعارزدگی ،این وبلاگ فقط بیست(20) پرده را پاره میکند و خلاص.
-------------------------------------
مسئولیت کلیه مطالب وبلاگ با اینجانب میباشد.
پست الکترونیک
آخرين پرده ها
آرشيو پرده های پاره شده
پيوند های مورد علاقه ام
پيوند هاي دوست داشتنی ام
Real Life
.....
***********
تاریخ قرار دادن پست جدید بعدی
--------------------
!!!!!!!!!!
وبلاگ پشتیبان

anti-virgin.blogspot.com



قالب وبلاگ